THE END

 
خداحافظ برای همیشه
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥  

شب نقره ای برای همیشه تموم شد . اینجا دیگه برام طعم گذشته رو نداره . هفته ها با خودم جنگیدم و کلنجار رفتم تا بالاخره روزی مثل امروز بتونم قاطعانه بدون هیچ تردیدی روی دهها پست و صدها کامنتی که چکیده سالها زندگی کنار آدمهای زشت و زیبا ، قلبهای سرد و گرم ، ذهنهای باز و بسته ، قلمهای غرض ورز و بی غرض و خلاصه کلی خاطرات تلخ و شیرینم بود خط بکشم و فارغ از هیاهوی این ویترین نقره ای برم دنبال تجربه های دست نخورده  و حادثه های تازه ای که احساس می کنم این روزها بیش از هر زمان دیگه ای بهشون نیاز دارم.

حدود هشت سال اینجا نوشتم . طی این مدت با خیلیها آشنا شدم که هم ازشون یاد گرفتم هم بهشون یاد دادم . آدمهایی که حقیقتا هر کدومشون به اندازه دنیایی برام ارزشمند بودن و هنوز هم وقتی توی ذهنم اسامیشون رو مرور می کنم سرتاپای وجودم پر از لذت و شوق آشنایی با دنیای زیباشون میشه . دوستانی که تا همیشه در ذهن من هستن و یادشون به یادگار باقی خواهد موند . مهتاب ادیب زاده ، ریحانه فرازنده ، مسعود صدقی ، شبنم کهنچی ، آرمیتا کریمی ، محمد بخشی ، مهدیه لطیفی ، میترا تاج بخش ، ژاله روزگرد ، سیما جلالی و خیلی از دوستای خوب و مهربون دیگه ای که در کنار  هم طی این سالها زندگی کردیم و خاطره ساختیم .

همیشه صریح و صادقانه از احساس و نگرشم نسبت به داشته ها و نداشته های دیگران گفتم و نوشتم . اما با اینکه هیچوقت زبان و قلمم مجرم نبودن گاهی احساس می کردم بالای چوبه دار حرف میزنم و مطلب می نویسم . که البته اون هم تا حدودی برگرفته از رشد هرزه علفهایی بود که جز لکه های کثیف و سیاه توی لحظه های سفیدم چیز دیگه ای نبودن و نموندن . شب نقره ای برای من پر از سطرهایی بود که دیگران با صداقت و احساس واقعیشون می نوشتن و اندیشه هام رو صمیمانه در آغوش می کشیدن . اما خب ! گاهی هم بودن حرفهایی که تماما فریب و احساساتی که بوی تعفن و طعم خونابه میدادن . اینجا لبریز از پنجره های روشن و دخمه های تاریکی بود که تضادهای فکری و عاطفیم رو مدام به شکلهای مختلفی جهت میداد و دریچه های متفاوتی رو به روی افکارم باز میکرد . اولی رو مدیون انتخاب خوبهایی میدونم که با حسهای ناب و صداقتهای سبزشون طراوت و حیات رو به دنیای من بخشیدن . و دومی رو تاوان دوستی با بدهایی می دونم که با اعتقادات گندیده و دروغهای چرکشون امید و اشتیاق رو از لحظه های من گرفتن و باورهای دست نخورده ای که عمری ازشون مراقبت کرده بودم رو به لجن کشیدن . اما در نهایت چیزی که بعد از سالها زندگی لابه لای  این سطرها بدست آوردم ارزشی فراتر از ذهنیتهای بد و سیاهیه که به خاطر همون چند تا آدم بی ارزش توی ذهنم به جا موندن .

الا ایها حال تلختر یا شیرینتر ، لحظه هام طعم دارتر از گذشته شده . دوران نوشتن توی فضای ادبی و شاعرانه برام تموم شد . میخوام بعد از این تمام تمرکز و تلاشم توی زمینه هنریم باشه و فقط برای پیشرفت در اون فضا تلاش کنم . طبیعیه دیگه زمانی برای نوشتن وبلاگ و خوندن نوشته های دیگران ندارم . به همین خاطر اینجا رو با کلی خاطرات تلخ و شیرین از آدمهای خوب و بدش برای همیشه می بندم و بایگانیش می کنم . البته قرار نیست بی خانمان بشم . تا چند وقت دیگه طراحی و راه اندازی سایتی که مخصوص کار موزیک و ترانه هامه تموم میشه و اونجا فصل جدیدی از زندگی هنریم رو  در کنار نوشته های گاه و بیگاهی که شبیهش رو توی همین شب نقره ای داشتم شروع می کنم . در آخر دست تک تک شما دوستای خوبم رو می بوسم و برای همتون دعای سلامتی می کنم . امیدوارم به تمام آرزوهای قشنگ و دوست داشتنیتون برسید  . منم تا همیشه دوستتون دارم . مجید